داستان میوه فروشی

 میوه فروشی/خارجی/روز

روزی پیرزنی به میوه فروشی رفت برای خریدن میوه پیرزن وارد فروشگاه شد در را باز کرد به سمت فروشنده رفت/پیرزن: سلام، خسته نباشید فروشنده: بفرمایید می توانم کمکتون کنم پیرزن: بله، سیب ها کیلیویی چند هستند .فروشنده :دومدل سیب داریم سیب های قرمز کیلویی دو هزار تومان و سیب های سبز کیلویی پنج هزار تومان می باشد حالا شما از کدامشان می خواهید/پیرزن در جواب کمی فکر کرد و گفت /پیرزن: از سیب های قرمزتان ۲ کیلو بدهید./فروشنده سیب را در پاکتی ریخت و به پیرزن داد /پیرزن: چقدر می شود و قیمتشان . فروشنده :۴هزارتومان پیرزن:بفرماید./پیرزن از فروشنده خداحافظی کرد و از میوه فروشی بیرون رفت  :

در راه /خارجی/روز

/پیرزن هنگام راه رفتن صداهایی می شنود/پیرزن:درست میشنوم صداهایی می آید/پیرزن فکر کرد توهم                  می زند و به راه رفتن خود ادامه داد بعد از چند دقیقه پیرزن باز احساس کرد صدایی می آیدو پاکت سیبی که در دست دارد تکان می خورد پاکت را بالا آورد و سرپاکت را باز کرد یهو سیب ها از پاکت پریدند بیرون پیرزن هم تعجب کرده بود و هم ترسیده بود نمی دانست چکاری باید انجام دهد/پیرزن : خدایا می دارم میبینم  حتما خیالاتی شدم/پیرزن از ترس پا به فرار گذاشت /سیب ها به دنبال پیرزن زیرچادرش می دویدند یکی از سیب ها در جوی آبی افتاد یه لوله ی تاریکی بود وبقیه سیب ها همراه پیرزن به خانه اش رفتند./سیبی که در جوی آب افتاد بود/سیب:خدایا اینجا کجاست بقیه دوستام کج رفتن /سیب کوچولو ناراحت و غمگین بود نوری از آن سمت لوله به چشم سیب کوچولو خورد سیب کوچولو به دنبال نور رفت

 

 

/لوله /داخلی /روز

سیب کوچولو وقتی اون سمت لوله رو دید تعجب کرد کلی سیب قرمز بود اونجا سیب کوچولو به …….. و از او پرسید/سیب کوچولو: ببخشید دلیل بودن این همه سیب در اینجا چیست .سیب دیگر: به جادوگر این بلاها رو سر ماآورد شما هم همینطور سیب کوچولو: من فکر کردم در اثر خوردن چیزی اینطوری شدم.سیب دیگر :نه اینطور نیست جادوگر به بدجنس مارو تبدیل به سیب کرد به مغازه ها بفروشدو…….

/سیب کوچولو کمی فکر کرد و گفت اما باید دست به دست هم دهیم تا جادوگر را شکست دهید همه ی سیب ها را جمع کرد یک جا با آنها صحبت کرد ولی جوابی از آنها نشنید آنها از جادوگر می ترسیدند پس تصمیم گرفت تنهایی با جادوگر بجنگدیه زنبوری را اجیر کرد که به خانه اون پیرزن بره و به دوستانش خبردهد

/خانه پیرزن/داخلی /عصر

سیب ها در حیاط خانه پیرزن قایم شدند بودند زنبور آنها را پیدا کرد و پیش آنها رفت .زنبور:سلام شما دوستان سیب کوچولو هستید سیب ها:بله چطور مگه  زنبور:سیب کوچولو در خانه کمک  کرده/ زنبور جریان را تعریف کرد برای سیب ها آنها هم فکر راه و چاره افتادند و یه فکری به ذهنشان رسید که با پسر بچه اون خانه رفیق شوند.

روز بعد

خانه پیرزن/داخلی/روز

/پسر بچه اون خانه یعنی نوه ی پیرزن در داخل حیاط مشغول توپ بازی بود یکی از سیب ها خودش را جلوی پای پسرانداختن پسربچه سیب را گرفت می خواست گاز بزند و بخورد/سیب

سلام کوچولو /پسربچه ترسیده بود و هنگ کرده بود و چربی حرکن ایستاده بود و بعد از چندثانیه از هوش رفت وقتی به هوش آمد سیب ها دورش کرده بودند و اورا به گوشه ای از حیاط برده بود/پسربچه از ترس چشمانش از هدقه در آمده بود و دهانش یک وجب بازمانده بود سیب ها با او صحبت کردند و جریان را به او گفتند پسر بچه با آنها رفیق شد و تصمیم گرفت که به آنها کمک کند.پسربچه پدرش پلیس بود و تصمیم گرفت که شب به او جریان را بگوید.

خانه/داخلی/شب

پدر پسربچه از سرکارآمد: پسربچه بابا جون باباجون

پدرش :جانم پسربچه:میخوام یه چیزی روی  بهت بگم

پدرش:بگو گوش میکنم پسرم/پسربچه جریان رو تعریف کرد/پدرش: هه هه هه پسرم دیون شدی پسربچه:باشد بابا بهت ثابت می کنم فقط نترس.پدرش: نه نمیترسم  مگه بچه ام. پسربچه : دوستان بیایی برای پدرم توضیح دهید.پدرش با دیدن سیب ها که صحبت می کنند تعجب کرد ولی بالاخره حرف های پسرش را و ثابت شد و تصمیم گرفت به  اون فروشگاه برود و فروشنده را دستگیر کند وبقیه ادمهایی که تبدیل به سیب شدند را آزاد کند.

روز بعد

فروشگاه /داخلی/روز

پدرپسرکوچولو به فروشگاه رفت و فروشنده را دستگیر کرد و با چوب جادویش تمام میوه ها را تبدیل به آدم کرد و خود فروشنده رو تبدیل به میمون کرد و اورا در قفسی گذاشت و در حیاط خانه اش گذاشت.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *